داستان مسخره ي كوتاهي كه گاهي ، فقط گاهي يا هميشه //
-
تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 21:45
داستان از اونجايي شروع شد كه كسي بي هوا جمله اي رو گفت / و بعد كسي مخالفت كرد / هر دو بدون اينكه به حرف هم گوش بدن ، با صداي بلند حرف هم رو تكذيب كردن / اونها كم كم حرف هاي خودشون رو فراموش كردن /اونها اسم خودشون رو فراموش كردن /اونها حتي زندگي و علايق خودشون رو فراموش كردن / اونها هرگز زندگي ن...
آیینه های دردار
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
بعد از گذشت از همه ی زمان ها ، امروز ، اینجا ، هنوز هیچ زمانی نگذشته است .
روز اول
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
از فرق بين وهم و خيال بگو از نبودن يك دوست از پرنده اي كه هر روز لبخند خورشيد را ميزند از وهم ِ بودن بگو
روز دوم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
گفتي بيا فكر كنيم كه خدا همينجا نشسته و منتظر است بخواهي ،، گفتم سفري پرخيال و بي دغدغه و با تو مي خواهم
روز سوم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
می بینی ؟ روزهایم عین خیالشان نیست که تقویم چه می گوید آن ها هرچقدر می خواهند کش می آید
روز چهارم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
بعدن يادم بنداز امتداد ديروز تا امروز رو ، بعدن كه ديگه خيلي چيزا عوض شده ..
روز پنجم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
دارم پی تو رو می گیرم ، می شنوی ؟
از صفر
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 14:26
خودم را مي خواستم /خودِ خودم را / بي هيچ رودربايستي و تعارفي / بدون دخالت هيچ كسي / بايد راهي پيدا مي كردم //
فلاني هم نگفت ، يادش نمانده بود لابد
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 0:19
در تملك و خودداشتگي آرامشي ست كه خدايان نيز برايش جنگيدند ؛ پ.ن : از خودت بگو رامونا ، چه خبر ؟ برات از آخرين خوابي كه ديدم تعريف كردم ؟ از آخرين كتابي كه خوندم چي ؟ بهت گفتم فلاني چطور شد ماجراش ؟ كجا بودي اين همه مدت ؟
گاهی وقتا دل برات دس می زنه / با پا میکشه پس می زنه
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 0:19
رامونا یادت باشه روی چیزی که نمی خواد باشه و بمونه پافشاری نکنی ، اروم بگیر دختر پ.ن : همین راه رو برو / هر راهی هم که باشه / اشتباه حتی / تهش یه مقصدی هست //
از صفر
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 7:03
خودم را مي خواستم /خودِ خودم را / بي هيچ رودربايستي و تعارفي / بدون دخالت هيچ كسي / بايد راهي پيدا مي كردم //
روز پنجم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:22
دارم پی تو رو می گیرم ، می شنوی ؟
روز چهارم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 15:33
بعدن يادم بنداز امتداد ديروز تا امروز رو ، بعدن كه ديگه خيلي چيزا عوض شده ..
فلاني هم نگفت ، يادش نمانده بود لابد
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:34
در تملك و خودداشتگي آرامشي ست كه خدايان نيز برايش جنگيدند ؛ پ.ن : از خودت بگو رامونا ، چه خبر ؟ برات از آخرين خوابي كه ديدم تعريف كردم ؟ از آخرين كتابي كه خوندم چي ؟ بهت گفتم فلاني چطور شد ماجراش ؟ كجا بودي اين همه مدت ؟
گاهی وقتا دل برات دس می زنه / با پا میکشه پس می زنه
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:34
رامونا یادت باشه روی چیزی که نمی خواد باشه و بمونه پافشاری نکنی ، اروم بگیر دختر پ.ن : همین راه رو برو / هر راهی هم که باشه / اشتباه حتی / تهش یه مقصدی هست //
ویکنت دو نیم شده *
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:33
این روزها ، منم و پنجره ای که راس ساعت پنج صبح پرده اش را کنار می زنم و منتظر می مانم تا ساعت شش که کم کم همه چیز را نور فرا بگیرد ، ساعت به ده میرسد که نور می خورد به صفحه ی کتاب درسی ام ، می نشینم و به همه ی نور پخش شده در اتاق نگاه می کنم ، به تو که نیستی و هیچ وقت نبودی نگاه می کنم و به خوابت که...
آیینه های دردار
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:33
بعد از گذشت از همه ی زمان ها ، امروز ، اینجا ، هنوز هیچ زمانی نگذشته است .
روز اول
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:33
از فرق بين وهم و خيال بگو از نبودن يك دوست از پرنده اي كه هر روز لبخند خورشيد را ميزند از وهم ِ بودن بگو
روز دوم
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:32
گفتي بيا فكر كنيم كه خدا همينجا نشسته و منتظر است بخواهي ،، گفتم سفري پرخيال و بي دغدغه و با تو مي خواهم
روز سوم
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 12:32
می بینی ؟ روزهایم عین خیالشان نیست که تقویم چه می گوید آن ها هرچقدر می خواهند کش می آید