خرید بک لینک
این روزها از برخورد آدم ها مطمئن شده ام که یک بیماری جدید در بین روان آن ها در حال شیوع است. دسته ای از آدم ها بی انکه بخواهی، بی آنکه در جایگاهش باشند، بی انکه اصلا اجازه داشته باشند، حرف می زنند. نه گفت و شنود های روزانه، نه.. قضاوت های خاله زنکی هم نه.. آنها همیشه فکر می کنند دشمن فرضی دارند و هرکسی که در مقابلشان قرار میگیرد دشمن فرضی یکی از داستان های خیالی آن هاست. حماقت این دسته افراد تمامی ندارد.. آن ها این شکلی هستند: تلاش زیاد برای احمق بودن با بزرگ و همه چیز نشان دادن خودفقط کمی به این دسته افراد می خندی.. یک احمق زیر لب زمزمه می کنی و رد می شوی... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 14:30

دیگر حتی اگر خودم هم نخواهم آدم بزرگ محسوب می شوم، در جمع نوجوان ها و حرفهایشان، اشکهایشان، خنده های بلندشان که هستم، میفهمم چه قدر راه دارند و چه قدر قرار است غصه هایی بخورند که بعدترها به آنها هم بلند بلند خواهند خندید. دیگر آنقدر ها هم درونگرا نیستم، چطور درونگرا باشم؟ مگر زندگی مثل قبل است؟ آن زمانی که من وبلاگ نوشتن را شروع کردم، اینترنت کارتی بود، با یک سیستم عجیب غریب به نت وصل می شدم، الان با گوشی، راحتتر ولی با همان سرعت قبل. چه خنده دار بود غصه هایم، اجازه دهید بلند بلند به آنها بخندم و کاش می توانستم دست دخترک آن زمان را بگیرم، بگویم آنقدر قرار است عوض شوی که فکرش را هم نمی کنی، با اینکه نیمی از ذات زندگی غم انگیز است، زندگی ات را اما دوست خواهی داشت. خلاصه که آدم بزرگ که بشوی تازه میفهمی خیلی از آدم بزرگها خودخواسته بدند و نیازی هم نیست که احترام را برای آنها نگه داری، بگذارش برای همان دخترکان و پسرکان کوچکتر که هنوز غصه و شادی های کوچک را بزرگ می بینند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 0:25

مدت زیادیه کتابی نخوندم باز می کنم، ده صفحه می خونم، می ندازم اونور کلمات مثل قبل جادویی نیستند هیچ چیز مثل قبل جادویی نیست جز بالون ارزوهایی که یکهو دیشب در آسمان دیدم امروز سه بار آرزوی نبودنم را، ناپدید شدنم را کردم سر کلاس هایم حاضر نشدم خوابیدم از اتاقم زیاد بیرون نیامدم من، دوست دارم محو و ناپیدا شومکاش اتفاقی جادویی در قلبم می افتادجادویی پر از نیرو که دست هایم را بگیرد و در مقابل هر چیزی که نخواسته ام مشت کند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:25

احتمالا همینطور است که شما می گویید اما می تواند احتمالا اینطور که شما می گویید هم نباشد ناراحت نشوید به جایش زندگی را کمی بلد شوید

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:25

هیچ جا، اینجا نمی شه. مثل اتاق آبیم توی خونه قبلی، که هیچ جا اونجا نمیشه. در واقع هیچ جا، من اون مدلی که اونجا بودم نمی شه. اون مدل فارغ از زمان و مکان و هرچیزی، اون دختر نوجون احمق با یه عالم مشکل و شادی و غمهای دم دستی. غم که عمیق شد از اون خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:58

زمان ماها رو بیدارتر می کنه

مثل قهوه

ولی می تونه خوابمون هم کنه

و چون از خواب آور ها استفاده نمی کنم

نمی تونم مثالی براش بزنم

خلاصه که

انتخاب خود آدمه

که زمان باهاش چیکار کنه

البته که شاید هم این زمانه که انتخاب می کنه

و این یعنی اینکه برای رسیدن به یه چیز هیچوقت فقط یک مسیر وجود نداره

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: دوشنبه 18 اسفند 1399 ساعت: 17:45

باباچاهی بهم گفت:

نترس

از چه طور می شود اصلا نترس

همیشه و به ناچار

کمی آن طرف عین خودت ایستاده ای

///

ولی من هنوزم می ترسم/ مطمیثن نیستم این شعر رو درست نوشته باشم یا نه / از خیلی چیزها می ترسم/ زندگی آسون نیست/ راحت هم نیست/ ای بابا

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: دوشنبه 18 اسفند 1399 ساعت: 17:45

خیلی خوبه که آدم مینویسه

چون داشتم پست قبل رو می خوندم

و با از خودم پرسیدم

هی، تو از کی خوشت میومده ؟

می دونی

حتی یادم نیومد که خودم رو با کی ترکیب کردم و خوشم اومده

و دیدم هی، خودم پیش بینی کردم که ممکنه دیگه هم خوشم نیاد

واسه همینه که

میدونم قهقهه بهترین پاسخ به این داستاناست

چون که

کی تا همیشه مثل قبل می مونه؟

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: سه شنبه 2 ارديبهشت 1399 ساعت: 0:48

مامان

تو قلب منی

همینطور تو بابا

این وقت شب

حالم عجیبه

دیوانه شدم و عاشق

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1398 ساعت: 7:31

گفتم باید بدوئم ولی من وقت دویدن فکر کردن از سرم میره، هربار می ایستم تا یادم بیفته کی هستم.. همین دیگه

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 3:50

اومدم خیلی ناخودآگاه چیزی در مورد زمان بنویسم و برم، و بعد دیدم خیلی وقت پیش هم همین کار رو کردم، چه خوب من رو مشغول به خودش کرده پس..

داشتم میومدم که بنویسم

زمان

دردسترس ترین و از دست رفته ترین چیز ممکنه، دم دستی و دست نیافتنی

داشتم میومدم چیزی شبیه این بنویسم که زمان از دستم رفت، خبالا خبالا

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 21:07

ولی بیایم همگی امروز رو یادمون بمونه، 13 بهمن 97، چون هم بهمن ماه رو دوست دارم، هم انتخابش کردم برای به دنیا اومدن، هم قراره اتفاقاتی توش بیفته که منتظرشون بودم.

همگی کیه؟ من کیم؟ کی یادش بمونه؟ اینا مهم نیست، مهم اینه که ما زمان رو با عددا یادمون می مونه و ماه ها رو از شکل درختا، ما ادمای قراردادی ای هستیم که خودمون رو زدیم به اون راه

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 21:07

ولی آخیش چه ذهنم آروم شد، چهار تا کلمه معمولی سرهم کردن رو به بیمارام تجویز می کردم اگه روانشاسی چیزی بودم، ولی متاسفانه روانشناسی چیزی نیستم، به جاش احتمالا کسی هستم پناه بردن به کلمه رو خوب بلده، اگه به من باشه که بازم متاسفانه به من نیست

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 21:07

اونایی که احتمالا از قبلن قبلنا اینجارو می خونن، عنوانای این چهارتا پست رو دقت کنن و بخندن، اینو گفتم که اگه دقت نمی کنن ولی بخندن، اگه خنده دار نیست ولی دقت کنن، من شاید دیگه ریاضیم خوب نباشه ولی فهمیدم ریاضی چیکار داشته باهامون.

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 21:07

خوبيش اينه كه من داستان زياد خونده بودم ، آدما رو ميشناختم ، ميدونستم آدم خوب و آدم بد وجود نداره ، ميدونستم برنده و بازنده نداريم ، آدما واسه من هركدوم به تنهايي منحصر به فرد بودن ، آدم بد نداريم ولي آدمي كه بدي مي كنه داريم ، آدم خوب نداريم ولي آدمي كه خوبي هم تو برنامه ش داره داريم ، واسه همين ، تعجب ميكنم ولي شاكي نميشم از رفتار آدم ها ، هركسي جوري روزش رو ميگذرونه به هرحال .

پ.ن : عنوان نام كتابي از ايرج پزشكزاد

برچسب: نویسنده: هستی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 1 آذر 1397 ساعت: 14:09

صفحه بندی