دیگر حتی اگر خودم هم نخواهم آدم بزرگ محسوب می شوم، در جمع نوجوان ها و حرفهایشان، اشکهایشان، خنده های بلندشان که هستم، میفهمم چه قدر راه دارند و چه قدر قرار است غصه هایی بخورند که بعدترها به آنها هم بلند بلند خواهند خندید. دیگر آنقدر ها هم درونگرا نیستم، چطور درونگرا باشم؟ مگر زندگی مثل قبل است؟ آن زمانی که من وبلاگ نوشتن را شروع کردم، اینترنت کارتی بود، با یک سیستم عجیب غریب به نت وصل می شدم، الان با گوشی، راحتتر ولی با همان سرعت قبل. چه خنده دار بود غصه هایم، اجازه دهید بلند بلند به آنها بخندم و کاش می توانستم دست دخترک آن زمان را بگیرم، بگویم آنقدر قرار است عوض شوی که فکرش را هم نمی کنی، با اینکه نیمی از ذات زندگی غم انگیز است، زندگی ات را اما دوست خواهی داشت. خلاصه که آدم بزرگ که بشوی تازه میفهمی خیلی از آدم بزرگها خودخواسته بدند و نیازی هم نیست که احترام را برای آنها نگه داری، بگذارش برای همان دخترکان و پسرکان کوچکتر که هنوز غصه و شادی های کوچک را بزرگ می بینند.
برچسب:
نویسنده: هستی رضوانی